تبليغاتX
قصه ی رنگ پریده
ادبی شعرهای نو اجتماعی

من بي تو دمي قرار نتوانم کرد
احسان تورا شمار نتوانم کرد ...


گربرتن من زبان شود هر مويي
يک شکرتو از هزار نتوانم کرد.

 

 مرا گويي کرايي من چه دانم...

چنين مجنون چرايي من چه دانم....


مرا گويي تو را با اين قفس چيست...

اگر مرغ هوايي من چه دانم

 


  

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 دی1386ساعت 19:29  توسط هاله | 

اين صفر، صفر يك شدني قاتل من است
وقتي دو مشت پوچ همه حاصل من است


اين تكه هاي درهم و برهم وجود كيست؟
قدري دقيق اگر بشوي پازل من است


اصلا نترس عكس من آنجاست روي بوم
آن دختر شبيه پري كامل من است


يك تكه مانده است فقط زير پاي تو
آن توده ي مچاله ي زخمي دل من است


تقصير تو نبود دل من شكستني است
آسوده باش وغم مخور اين مشكل من است


اصلا تو فكر كن كه براي تولدت
آن قلب پاره هديه ناقابل من است
.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 18:56  توسط هاله | 

 

سه شنبه :

چرا تلخ و بی حوصله ؟

سه شنبه :

چرا این همه فاصله ؟

سه شنبه چه سنگین چه سر سخت

فرسخ به فرسخ

سه شنبه خدا کوه را آفرید

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 16:22  توسط هاله | 
 

هنوز دور تو می گردم

چون من که حول ماه

چون ماه که گرد زمین

که خورشید...

چون خورشید که دور خدا

دور تو

سرگیجه می شویم

از بس من و خدا

از بس من و تو

دور تو

سرگردان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 16:58  توسط هاله | 
 

 

بی قرارم

بی قرارم

می خواهم بروم

می خواهم بمانم

دارم میان ترانه ای مبهم زاده می شوم

گونه هایم گر گرفته است  

تشنه نیستم

می خواهم تنها بمانم

در اتاق را آهسته ببند

شب پیش

خواب باران و پائیزی نیامده را دیدم

انگار که تعبیر تمام رفتن ها

بازگشت به زاد رود شقایق است

می خواهم به بوی ریواس و رازیانه بیاندیشم

به بوی نان ، به لحن الکل فتیله و فانوس

به رنگ پونه و پسین کوه

می خواهم به بوی باران ، به بوی خاک

به اشکال کنار جاده بیاندیشم

..............................................

می خواهم به رویای عدالت آدمی بیاندیشم

می خواهم ساده باشم

چرا زبان خاموش مرا

کسی در لحجه های این همه جنوب

در نمی یابد

نه ، دیگر از آن پرنده ی خسته

از آن پرنده ی خیس

خبری نیست

روی دیوار آن سوی پنجره

کسی با شتاب چیزی می نویسد و می رود

امروز هم اگر کسی صدایم کرد

بگو خانه نیست

بگو رفته است شمال

می خواهم به جنوب بیاندیشم

می خواهم به آن پرنده ی خیس ، به آن پرنده ی خسته ...

به خودم

بیندیشم

گاهی مجبورم حقیقتی را پس گریه های بی وقفه پنهان کنم

همین خوب است .

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 11:35  توسط هاله | 
 

ابر در ابر در ابر در ابر

در خودم سوگوارم ،تو اما...

 

آخرین سرفه ی یک مسافر

سوت سرد قطارم، تو اما ...

 

من خودت را به تو می سپارم

جز تو چیزی ندارم ، تو اما...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 21:27  توسط هاله | 
 

در گوشه ای از اتاقی دور

کودکی گریه می کند

و اشکهایش را

بر دفتر خاطرات من می ریزد

 

حق با تو بود

ما نباید بزرگ می شدیم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 19:45  توسط هاله | 
 

 من آنجا بودم

 دیدم که شما اتفاق را هل دادید

 و اتفاق آن قدر محکم افتاد

 که دیگر بلند نشد

 اتفاق را زیر دست و پا له کردم

 محو نگاهت شدم

 با این که نگاهت سراپا اتفاق بود

 اتفاقی که نباید می افتاد

 

 همانی که شما هلش داده بودید . ..

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 14:25  توسط هاله | 
 

 

    الو سلام ، منزل خداست ؟

  این منم مزاحمی که آشناست

 

  هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است

  ولی هنوز پشت در~ در انتظار یک صداست

 

  شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است

  به ما که می رسد حساب بنده هاتان جداست؟

 

...........................................................................

  الو... دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

   خرابی از دل منست یا که عیب سیمهاست ... 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 خرداد1386ساعت 13:56  توسط هاله | 
 

 

    دختر نوشت دست خودم نیست ... من تو را ...

    اما نخواستم که تو مجبور ... بگذریم .............

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 12:52  توسط هاله | 
 

قصه ی رنگ پریده