تبليغاتX
قصه ی رنگ پریده
ادبی شعرهای نو اجتماعی
هستی و هم چه خوب هم افسوس نیستی

مثل تب خفیفی محسوس نیستی

تن داده ای به هرچه سیاهی به هرچه زشت

حرفی بزن چرا پی فانوس نیستی

دنبال من نگرد که احساس می کنم

آن نور جاودانه ی معروف نیستی

در هر چه هست ای به تماشای من عجول

آیا تو یک شباهت معکوس نیستی؟

+ نوشته شده در  جمعه 24 تیر1390ساعت 22:56  توسط هاله | 
 

من سال‌های سال مُردم

تا اینكه یك دم زندگی كردم

تو می‌توانی

یك ذره

یك مثقال

مثل من بمیری؟

+ نوشته شده در  جمعه 19 آذر1389ساعت 20:3  توسط هاله | 
 

بیا مرا ببر ای عشق با خودت به سفر

                     مرا ز خویش بگیر و مرا ز خویش ببر

 

           دلم ز دست زمین و زمان به تنگ آمد

                                                مرا ببر به زمین و زمانه ی دیگر

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 آبان1389ساعت 18:41  توسط هاله | 
 

تصویر ها در آینه ها نعره می زنند

ما را ز چارچوب طلایی رها کنید

ما در جهان خویشتن آزاد بوده ایم

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 آبان1389ساعت 18:36  توسط هاله | 


من راه را دو مرتبه گم کردم این راه راه چندم آدمهاست

حسن می کنم به قافله نزدیکم ، این ایستگاه چندم آدمهاست


من از دیار گم شده ای هستم ، از سالنامه های پر از دیروز

چیزی به نام فصل نمی دانم ، این ماه ماه چندم آدمهاست


هر روز دار تاره ی میدان ها هر روز جوخه های پر از آتش

در این سیاه چاله ی بی فانوس ، ذلت پناه چندم آدمهاست


این رانده از بهشت چه می خواهد ، گندم گواه محکم عصیان نیست

بشمار ای فرشته ی سرگردان ، این اشتباه چندم آدمهاست







 




+ نوشته شده در  سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 17:49  توسط هاله | 





بی گمان به هم نمی رسیم ، آب  از آب هم تکان نمی خورد

ما شکست می خوریم و بر به هیچ جای این جهان نمی خورد


هی به من نگو که کارها خودش درست می شود ، قبول

ما تباه گشته ایم و این خیال ها به دردمان نمی خورد


غرق می شویم  عاقبت ، چرا که بادهای سرنوشت ما

یا مخالف است  با مسیر ما و یا به بادبان نمی خورد


غیر مرگ راه چاره ای نمانده است ، فکر پر زدن  نباش

بال های  خو گرفته با قفس به درد آسمان نمی خورد
+ نوشته شده در  جمعه 9 مرداد1388ساعت 15:48  توسط هاله | 
آزادی خسته و  دلگیرم اینجا


                                              یه روز از این روزا می میرم اینجا




+ نوشته شده در  شنبه 27 تیر1388ساعت 15:20  توسط هاله | 

من بي تو دمي قرار نتوانم کرد
احسان تورا شمار نتوانم کرد ...


گربرتن من زبان شود هر مويي
يک شکرتو از هزار نتوانم کرد.

 

 مرا گويي کرايي من چه دانم...

چنين مجنون چرايي من چه دانم....


مرا گويي تو را با اين قفس چيست...

اگر مرغ هوايي من چه دانم

 


  

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 دی1386ساعت 19:29  توسط هاله | 

اين صفر، صفر يك شدني قاتل من است
وقتي دو مشت پوچ همه حاصل من است


اين تكه هاي درهم و برهم وجود كيست؟
قدري دقيق اگر بشوي پازل من است


اصلا نترس عكس من آنجاست روي بوم
آن دختر شبيه پري كامل من است


يك تكه مانده است فقط زير پاي تو
آن توده ي مچاله ي زخمي دل من است


تقصير تو نبود دل من شكستني است
آسوده باش وغم مخور اين مشكل من است


اصلا تو فكر كن كه براي تولدت
آن قلب پاره هديه ناقابل من است
.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 18:56  توسط هاله | 

 

سه شنبه :

چرا تلخ و بی حوصله ؟

سه شنبه :

چرا این همه فاصله ؟

سه شنبه چه سنگین چه سر سخت

فرسخ به فرسخ

سه شنبه خدا کوه را آفرید

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 16:22  توسط هاله | 
 

قصه ی رنگ پریده