تبليغاتX
قصه ی رنگ پریده
ادبی شعرهای نو اجتماعی
دل من همچو دار خشک قالیست

همه جوبارهاش از آب خالیست

به دریا بردمش سودی نبخشید

دلم در آستان خشکسالیست

+ نوشته شده در  جمعه 29 اردیبهشت1385ساعت 13:43  توسط هاله | 
هزار خابان فاصله دارم با او
هزار خیابان فاصله دارم با خود
چرا زنده باشم
وقتی در تاریکی قدم می زنم


وقتی که او مرا
و گلدان های کنار پنجره را
از یاد برده است

زحمهایم را نمی بندد

چشمهایش را می بندد

+ نوشته شده در  جمعه 29 اردیبهشت1385ساعت 13:38  توسط هاله | 
دلم شکسته تر از شیشه های شهر شماست

شکسته باد کسی کاینچنینمان می خواست


چشمهایش را بست

روی پلکهایش نوشته بود

معرفت ندارم

پلکهایش را که باز کرد

دوباره عاشقش شدم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 9:59  توسط هاله | 
مدام و مدام

به سنگ پرتاب شده ای فکر می کنم

که می رود

که به گنجشک فرود آمدن بیاموزد      (منوچهر آتشی)


جیر جیرکی می خواند

جیر   جیر

برای من اما

سی و دو حرف کافی نیست


او هوایم را داشت وقتی که پیاده روها

لیز و یخبندان بود

چه هوایش امروز

که

پیاده رو ها

لیز و یخبندان است

در سرم پیچیدست

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 9:52  توسط هاله | 
شما گریه می کنید روی آب های صورتی مایل به خون من

خون من مایل است روی دهانم

خون من مایل است روی دهانم

خون من مایل است مایل باشد به شما چه

شما اگر مایلید خطید

وگرنه خط می کشید برای من بدون آنکه دوستم نداشته باشید

خط راست است و تا آسمان ستون می شود

راست است که شما خط می کشید ومن

روی آبهای آسمان

صورتی مایل می شوم

شما آب می شوید روی آبهای صورتی

 مایل به خون من . 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 9:47  توسط هاله | 
هر چند سهم ما

آمیزه ای ز سرزنش و ریشخند بود

حق با صدای توست

باید بلند بود

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت 18:55  توسط هاله | 
یک سیب در هوای تو عطر آگین

از گیر و دار چشم و لبت شیرین

از آسمان هفتم چشمانت

افتاد روی دفتر من به زمین

بالا گرفت کار غزلهایم

شد نان به روی سفره آن و این

من هر غزل به چشم تو بی پروا

تو هر نگاه در تن من تسکین

در خواب های شب زده ات بودم

یک بار خیس و خسته و عطرآگین

یک سیب کرم خورده که افتادست

از برگ ریز چشم شما به زمین

ناگاه ریخت چشم تو از دستم

شد برگ برگ چشم توام نفرین

یک مرد خیس شب زده سرگردان

می کرد شعر های مرا تدفین

گفتی مباد کاش سرت بر تن

من زیر لب دعای تو را آمین               "شاعرش را نمی شناسید "

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت 18:42  توسط هاله | 
 

"من وقتی خوشبخت هستم که روحم راضیست

و شعر روح مرا راضی می کند "

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت 18:25  توسط هاله | 
 

قصه ی رنگ پریده