تبليغاتX
قصه ی رنگ پریده
ادبی شعرهای نو اجتماعی
 

سوار مه که بروی به سردخانه می رسی

سر در می آوری از راز یک اتاق خلوت

استان " دوگورستان "

نه برقی دارد نه تلفنی

یک دست لباس داری که همیشه خدا از آن برف می بارد

و یک دوره کلاس زبان مور و ملخ و مار

سوار مه بروی

درِ خوابهایمان را برایت باز می گذاریم

روی هر چه بخواهی  .

بار اول که خودم را به مردن زدم

فرشته ها مچم را گرفتند

نبضم داشت می زد

و با لگد به دنیا آمدم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 خرداد1385ساعت 19:44  توسط هاله | 

 

هزار خیابان فاصله دارم با او

هزار خیابان فاصله دارم با خود

چرا زنده باشم

وقتی در تاریکی قدم می زنم

وقتی که او مرا

و گلدان ها کنار پنجره را

از یاد برده است .

 

زخم ها یم را نمی بندد

چشم هایش را می بندد

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 خرداد1385ساعت 18:15  توسط هاله | 

وقتی به تو میگویند

که من در زندان نیستم

باور مکن

باید روزی این را اعتراف کنند

وقتی به تو می گویند من آزاد شدم

باور مکن

باید روزی اعتراف کنند که دروغ گفته اند

 

وقتی به تو می گویند من به خودم خیانت کرده ام

باور مکن

روزی باید اعتراف کنند که وفادار بوده ام

باور مکن

باور مکن

وقتی به تو نشان می دهند شناسنامه جعلی مرا

باور مکن

باور مکن

وقتی به تو نشان می دهند

تصویر جنازه مرا

باور مکن وقتی به تو می گویند ماه ماه است

که این صدای من است بر نوار

که این امضای من است بر کاغذ

باور مکن

باور مکن هیچ چیز را

ازآنچه به تو می گویند

هیچ را از آنچه به تو قول می دهند

هیچ چیز را از آنچه به تو نشان می دهند

و سرانجام روزی می رسد

که از تو می خواهند بیابی

جنازه مرا شناسایی کنی

و تو در پیش روی خویش مرا می بینی

و صدایی به تو می گوید

او از شکنجه جان به در برده است

او مرده است

وقتی به تو می گویند

که من به تمامی

مطلقا

برای همیشه مرده ام ...

باور مکن

باور مکن

باور مکن

                       از آریل دورخمان

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 8:36  توسط هاله | 

گدایی دیدم

سکه ماه را به او دادم

من خود چیزی نداشتم

آن را هم

از جیب خدا برداشتم

 

 

مشقم کن

وقتی که عشق را

زیبا بنویسی

فوقی نمی کند که قلم

از  ساقه های نیلوفر باشد

یا از پر کبوتر

 

 

آن چه می خوانی از یک نگاه خشک

 

یک تکه شعر است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 8:34  توسط هاله | 

تازه داشت

 

گرد پلکهایش را کنار می زد

 

که در او دمیده شد

 

و سیب خواست که حوا

 

نگاه آفرید و

 

اشک و لبخند تا همیشه جفت شد               

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 8:34  توسط هاله | 

قاطی کرده است احتمالا در یک اتصالی خودخواسته

 

که سوختند سیم های آخرش

 

زندگس نامه اش هم جز چند سطری

 

حسابی زنگ حورده است

 

حق دارد گاهگداری بیگدار به آب بزند

 

یا دشنام بدهد به روح هرچه کارخانه دار

 

عروسکی که عروسی نکرد و

 

آخر عمری به جای سلام بوق می زند

 

احتمالا لیلی شده است

 

نشستیم و آوازش را خواندیم و خواندیم و خواندیم

 

خواهرم می گفت

 

باور نمی کنم

 

عروسکها یکساله بمیرند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 8:32  توسط هاله | 

مرده ها هم می توانند تلفن داشته باشند

 

نگران نباش

 

بگو زمین هنوز علف دارد ؟

 

داس

 

آن اسب سوار جلد کتاب را زخمی نکرده است

 

رادیو از رادیواکتیو می گوید ؟

 

«لطفا پس از شنیدن صدای بوق

 

بغضتان را خلاصه کنید

 

از سرنوشت زمین بگوئید

 

و گوشی را بگذارید »
+ نوشته شده در  شنبه 20 خرداد1385ساعت 8:38  توسط هاله | 

پرنده

   درخت

         رود

بی تو اما ....

چه سود .........
+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 خرداد1385ساعت 8:5  توسط هاله | 

شکستم درد ویرانیست در من

 

پریشانی پریشانیست در من

 

به روی ابر دردم را نوشتم

 

دوبیتی های بارانیست در من
+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 خرداد1385ساعت 8:3  توسط هاله | 

جاریست

    جاریست

        مثل رودی ازلی

            مثل شعری ابدی

                  و مرا از خزه و نان و نگین می ریسد

                       در سیاهی هایم

تا مکرر شوم و باز در آئینه روم
+ نوشته شده در  شنبه 6 خرداد1385ساعت 8:41  توسط هاله | 

آری منم از طناب دار آویزان

 

از نیک رمیده و به بد آویزان

 

این دست که از گردنم آویخته شد

 

تا گردنم از کجا شود آویزان
+ نوشته شده در  جمعه 5 خرداد1385ساعت 19:2  توسط هاله | 
 

قصه ی رنگ پریده