تبليغاتX
قصه ی رنگ پریده
ادبی شعرهای نو اجتماعی
 

                 

تمام زندگیم را شمردم 

   نیامدن تو بود و

   بریده بریده

    لالایی باران

     تو دور می شدی از تصور من آن قدر

    تو دور می شدی که حتی

        گالیله هم تو را نمی شناخت

        آرام تر از  پلکهایت روز ورق می خورد

       تمام شب را می گشتم

        لا به لای ستاره و ماه

          تو  رو به روی من بودی اما

             گالیله هم تو را نمی شناخت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 21:18  توسط هاله | 
 

 

 

  پرنده

  بی چتر

  بی اجازه

  بی کلاه

  با پرنده

  زیر باران  

  بی خیال

  نشسته بود

  همین .

 

 


مانند انحنای خیالت 

از هر راه که بیایی 

 به هم می رسیم 

 زمین بیهوده گرد نیست .

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 11:56  توسط هاله | 
 

 

عذر می خواهم از اینکه

پای این کتاب شعر

نام من

حک شده است

هرگز فراموش  نمی کنم که

غزل خنده ی چشم های تو

مرا شاعر کرد .


مثل مثل چاقویی تیز

همه چیز را خوب قسمت می کنی

سهم مرا هم .

چشم هایم مال تو

دستهایم مال مادرم

دلم برای دلواپسیم

و پاهایم ..

و پاهایم ...

قرار نبود زیرش خالی خالی بماند  ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مرداد1385ساعت 18:19  توسط هاله | 
 

قصه ی رنگ پریده