تبليغاتX
قصه ی رنگ پریده
ادبی شعرهای نو اجتماعی
 

 

شب را نگاه کن

تنها تر از نگاه من اینجا نگاه نیست

وقتی که پوچ می گذرد لحظه های من

وقتی که زرد می شود این لحظه های سبز

من پیر می شوم

از هر چه هست و نیست دگر سیر می شوم

.................................................

عمری که رفته است

من ناب ترین لحظه های روشن تو را

انگار در میان دلم جا گذاشتم

من مرگ را میان خودم جا گذاشتم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 مهر1385ساعت 13:16  توسط هاله | 

 

اویک سنگدل واقعی است

 

یک سنگدل واقعی دیده ای؟

 

هرگز در مورد عشق جدی حرف نمیزند

 

و هیچ امیدی برای تو نمی گذارد

 

هرگز در قلبش جایی برای یک مرد تنها ندارد

 

دلش میخواهد راحت زندگی کند

 

از خانه بیرون میزند تا با واقعیت زندگی کند... 

........................................................................

 

همیشه وقتی فکرش را نمی کنی سر میرسد

 

همانطور که تو میگردی او هم به جستجوی توست

 

پس بگرد...اما فکرش را نکن ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 مهر1385ساعت 14:38  توسط هاله | 

 

ستاره ای که دوست داشتم امروز

وقتیکه باران می بارد

 

 

و مردی از خیابان می گذرد

بر انگشت زنی

حلقه ای ست سرخ

که زندگانی مرا از این سو

به آسمان می برد

نامم را می خواهد به فراموشی بسپارد

و نمی تواند

چرا که من او را طوری دوست داشتم

که دیگران هرگز ندانسته اند

 و نتوانسته اند

که من فرزند کهکشان هایی هستم

که هنوز هیچ نجومی

نتوانسته کشفش کند

و از مادری زاده شده ام

که کفش جادوئیش را که پا می کند

کوهان شترهاری بارعنبر

از دیدگاه تپه های شن های طلائی می گذرند

 

و من آن واقعیت را

که باید گم کنم

تا خود را پیدا کنم

گم می کنم

 

و تمام خیابانهای ممنوع از آسمان دیدگانم می گذرند

تا من به سعادتی که باید نصیبم می شد دست یابم

 

نامش را به شما نمی گویم ممنوع است

 

و همین جا این شعر را پیش از آن که شروع کرده باشم تمام می کنم

تا بی کلمه و بی شعر به او بیاندیشم

که آنچنان داغم که قطب شمال باید چون دریاچه ای

بر قلب من بسته شود

و مرا خنک کند

تا من مثل انفجاری سراسر کائنات را به لرزه در نیاورم

و همه چیز به همان شریفی موزونش پابرجا بماند

و نجابت جهان بر هم نخورد...

نامش را به شما نمی گویم ممنوع است

همین قدر گفتم که ممنوع است 

 و من به ابرها

که شکل بی شکل خیالهای ممنوع من هستند نگاه می کنم

و بالهای ابرها نام او را می نویسند

تا من بخوانم

و به کسی نگویم

چون من به معجزه ی نامش آشنایی دارم

بگویم شما از عشق آتش می گیرید

از زیبایی آتش می گیرید

بگویم سر به دیوار می کوبید

 زمان را فراموش می کنید

یادتان می رود که پیش از آدم شدن فرشته بودید

و قرار است در آینده دیوانه شوید

برای حفظ جان شما نامش ممنوع است

و این شعر را

همین جا

 تمام می کنم

تا به سلامت روح شما آسیبی نرسانده باشم

که برای بیان جنونم به سلامت نیاز دارم

نمی گویم

ممنوع است

ولی هست

زیباست

ولی ممنوع

عشق است وقتی می ایستد

و تماشا می کند

حلقه شدن دستهای عاشقهاست وقتیکه می گذرد

و ناز دل انگیز ایستادن آهوست

وقتیکه نگران است

و موهایش تار و سه تار و سی تار با هم است

غمش می کشد

شادیش می میراند

 

می ترسم کاغذ آتش بگیرد

و شعرم را تمام می کنم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مهر1385ساعت 20:55  توسط هاله | 
 

قصه ی رنگ پریده