تبليغاتX
قصه ی رنگ پریده
ادبی شعرهای نو اجتماعی
 

 من آنجا بودم

 دیدم که شما اتفاق را هل دادید

 و اتفاق آن قدر محکم افتاد

 که دیگر بلند نشد

 اتفاق را زیر دست و پا له کردم

 محو نگاهت شدم

 با این که نگاهت سراپا اتفاق بود

 اتفاقی که نباید می افتاد

 

 همانی که شما هلش داده بودید . ..

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 14:25  توسط هاله | 
 

 

    الو سلام ، منزل خداست ؟

  این منم مزاحمی که آشناست

 

  هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است

  ولی هنوز پشت در~ در انتظار یک صداست

 

  شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است

  به ما که می رسد حساب بنده هاتان جداست؟

 

...........................................................................

  الو... دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

   خرابی از دل منست یا که عیب سیمهاست ... 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 خرداد1386ساعت 13:56  توسط هاله | 
 

قصه ی رنگ پریده