تبليغاتX
قصه ی رنگ پریده
ادبی شعرهای نو اجتماعی
 

 

بی قرارم

بی قرارم

می خواهم بروم

می خواهم بمانم

دارم میان ترانه ای مبهم زاده می شوم

گونه هایم گر گرفته است  

تشنه نیستم

می خواهم تنها بمانم

در اتاق را آهسته ببند

شب پیش

خواب باران و پائیزی نیامده را دیدم

انگار که تعبیر تمام رفتن ها

بازگشت به زاد رود شقایق است

می خواهم به بوی ریواس و رازیانه بیاندیشم

به بوی نان ، به لحن الکل فتیله و فانوس

به رنگ پونه و پسین کوه

می خواهم به بوی باران ، به بوی خاک

به اشکال کنار جاده بیاندیشم

..............................................

می خواهم به رویای عدالت آدمی بیاندیشم

می خواهم ساده باشم

چرا زبان خاموش مرا

کسی در لحجه های این همه جنوب

در نمی یابد

نه ، دیگر از آن پرنده ی خسته

از آن پرنده ی خیس

خبری نیست

روی دیوار آن سوی پنجره

کسی با شتاب چیزی می نویسد و می رود

امروز هم اگر کسی صدایم کرد

بگو خانه نیست

بگو رفته است شمال

می خواهم به جنوب بیاندیشم

می خواهم به آن پرنده ی خیس ، به آن پرنده ی خسته ...

به خودم

بیندیشم

گاهی مجبورم حقیقتی را پس گریه های بی وقفه پنهان کنم

همین خوب است .

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 11:35  توسط هاله | 
 

قصه ی رنگ پریده